تبليغاتX
دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد


دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد

مرغ سحر ناله سر مکن

دیده گان خسته، تر مکن

ما ز آه و ناله خسته ایم

ما غمین و دلشکسته ایم

ما به کنج غم نشسته ایم

گوشمان ز ناله کر مکن

 ناله سر مکن

نغمه های شادمانه خوان

با نوای عاشقانه خوان

صد سرود جاودانه خوان

عمر مانده را هدر مکن

 ناله سر مکن

صورتت به سیله رنگ خون کنی

به که راز خود ز دل برون کنی

پیش دشمنان گلایه چون کنی

دشمنان خویش را خبر مکن

 ناله سر مکن ....

نوبهار اگر رسیده خنده کن

گل به بار اگر رسیده خنده کن..

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:14 توسط من| |

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند

                          که مکدر شود آیینه مهر آیینم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:53 توسط من| |

چند روز پیش این مطلب رو تو سایت زیر خوندمش با اجازه از ایشون اینجا گذاشتمش بخونید قشنگه هرچند طولانیه!

http://filsooof.blogfa.com

من چرا آمده ام روي زمين؟

در يکي روز عجيب، مثل هر روز دگر،خسته و کوفته از کار شدم منزل خويش منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان چند روزيست مسافر هستند، توي  يک شهر غريب.

فرصتي عالي بود بهر يک شکوه ي تاريخي پر درد از او

پس به فرياد بلند حرف خود گفتم من :

با شما هستم من، خالق هستي  اين عالم و آ ن بالا ها!

من چرا آمده ام روي زمين؟

شده ام بازيچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟بتوانيد خدايي بکنيد؟

و شما ساخته ايد اين عالم،با همه وسعت و ابعاد خودش تا به ما بنمائيد : قدرت و هيبت و نيروي عظيم خودتان؟؟؟

هيبتا!!! ما همگي ترسيديم! به خداونديتان... تنمان مي لرزد!

چون شنيديم ز هر گوشه کنار  که شما دوزخ سختي داريد... آتشي سوزنده و عذابي ابدي...

و شنيديم که اگر ما شب و روز ز گناهان و زسر پيچي خود توبه کنيم چشممان خون بارد ، و بساييم به خاک درتان پيشاني،

و به ما رحم کنيد، و شفاعت باشد، و صد البته کمي هم اقبال ،حور و پرديس و پري هم داريد،

تازه!غلمان هم هست چون تنوع طلبي آزاد است!...

من خودم مي دانم که شما از سر عدل ،بخت و اقبال مرا قرعه زديد...

همه چيز از بخت است ،شده ام من آدم ،... اشرف مخلوقات...(راستي حيوانات هر چه کردند،ندارد کيفر؟)

داشتم خدمتتان مي گفتم،قسمتم اين بوده... جنس من مرد شده، آمدم من دنيا مرز سال دو هزار...قرعه ام اين کشور و همين شهر و ديار...

پدرم اين بوده، که به من گفت پسر مذهبت اين باشد...راه  و رسم و روشت اين باشد...

سر نوشتم اين بود: جنگ و تحريم و از اين دست نعم!

هرچه شد قرعه ي من اين آمد.

راستي باز سوالي دارم... بنده را عفو کنيد، توي آن قرعه کشي ناظري حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته پاسخي نيست ولي مي گويم: من شنيدم که کسي مي گفت:

چشم تنها ز خودش بي خبر است/ چشم را آيينه اي مي بايد تا خودش،دريابد.

تا بفهمد که چه رنگي دارد... تا تواند ز خودش، لذّت کافي ببرد.

عجبا... فهميدم... شده ام آيينه اي بهر تماشاي شما!!!

به شما بر نخورد...

از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز؟

ظلم و جور و ستم آيينه را مي بينيد؟   شايد اين آيينه معيوب و کج است... خط خطي گشته و پر گرد و غبار؟

يا که شايد سر و ته آيينه را مي نگريد... ورنه در ساحتتان اين همه زشتي و نا زيبايي؟

کمي از عشق بگوييم با هم...

عرفا مي گويند که تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل  خلق نمودي بنده...

عجبا! عشق ما يک طرفه ست؟

به چه کس گويم من...

مي شود دست ز من بر داري؟

بي خيالم بشوي؟

زورکي نيست که عاشق شدن ما بر هم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردي که شوم عاشق تو؟

که برايت بشوم واله و حيران و خراب؟

مرحمت فرموده همه عشق و مي و ساغر  خود را تو ز ما بيرون کش!

عذر من را بپذير... اين امانت بده مخلوق دگر.

مي روم تا کپه ام بگذارم. صبح بايد بروم بر سر کار... پي اين بدبختي... پي يک لقمه ي نان.

به گمانم، فردا،

جلوه  ي عشق تو را مي بينم...در نگاه غضب آلودِ رئيسم که چرا دير شده؟

خوش به حالت که غمي نيست تو را... نه رئيسي داري...نه کسي بالادست... نه خدايي عاشق!

تو و يک آيينه ي بي انصاف.کج و کوله ست و پر از گرد و غبار...

وقت آن نيست  کمي آينه را پاک کني؟

خواب سنگين به سراغم آمد. کم کمک  خواب مرا پوشانيد...

نيمه شب شد و صدايي آمد... از  دل خلوت شب... از درون خود من.

من خدايت هستم

هر چه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم کنم

تو خودت خواسته اي تا باشي

به همان خنده شيرين تو سوگند که تو

هر چه را مي بيني، ذهن خلّاق خودت خلق نمود

هر چه را خواسته اي آمده است...

من فقط ناظر بازي تو ام.

منتظر:

تا که چه را ؟ يا که که را؟

خلق کني؟

تو فقط يک ، و فقط يک لحظه...

ز ته دل، ز درون

خواهشي نا محسوس نه به فرياد بلند

بلکه از عمق وجود ز براي عدم خود بنما

تو همان لحظه دگر نابودي به همان سادگي آمدنت

خواهش بودن تو علّت خلق همه  عالم شد

تو به اعماق وجودت بنگر

ز چه رو آمده اي روي زمين؟

پي حس کردن و اين تجربه ها

حسّ اين لحظه ي تو... علّت بودن ِ توست

تو فقط لب تر کن مثل آن روز نخست، چه وجود و چه عدم بهر تو خواهد بود

در همان لحظه ي آن خواستنت

و تو را ياد نباشد که چه با من گفتي؟

دلبرم حرف قشنگت اين بود:

شهر زائيده شدن اين باشد، تا توانم که فلان کار کنم.

و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.

پدرم آن آقا، خلق و خويش، روشش، ميراثش،

همه اش راه مرا مي سازد

بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم

همه را با وسواس تو خودت آوردي

همه را خلق نمودي... همه را

تو از آن روز که خود خواسته پيدا گشتي من شدم عاشق تو

دست من نيست تو  را مي خواهم

به همين شکل و شمايل که خودت ساخته اي

شرّ و بي حوصله و بازيگوش/مثل يک بچه ي پر جوش و خروش

ناسزا گفتن تو باز مرا مي خواند که شوم عاشق تر

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت... رشته ي عشق شود محکمتر

دير بازي ست  به من سر نزدي!

نگرانت بودم...تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي

و به آواز بلند... رمز شب را گفتي:

«من چرا آمده ام روي زمين؟»

باز هم يادم باش

مبر از ياد مرا

همه شب منتظر گرمي آغوش توام

عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد!!!

خواب من خواب نبود پاسخي بود به بي مهري من پاسخ يک  عاشق

به خداوند قسم من از آن شب

دل خود باخته ام بهر رسيدن:

به عزيزم

«به خدا»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:53 توسط من| |

بیا بنشین و با مردم مدارا کن

گره از کار این افتادگان وا کن

بترس از شعله های زیر خاکستر

بیا اندیشه اندوه فردا کن

هزاران تاج سلطانی

دو صد تخت سلیمانی

فلک بستاند از دستت به آسانی

که این تخت بلند گرم

نه بر شاهان سامانی وفا کردو

نه بر پرویز ساسانی

که این رسم فلک باشد

نه شاهنشاه بشناید نه روحانی

مباد آندم که چنگیزی به پاخیزد

کشاند آشیانت را به ویرانی

همای از خواندن این فتنه پروا

چرا دل کند کاری که باز آرد پشیمانی

                                                     " پرواز همای "

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:19 توسط من| |

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد

این هم لینکی برای دانلود کردن آهنگش http://www.4shared.com/file/62596717/fa8c84a2/Aref_Bogzar_Ze_Man_Ey_Ashena-_Mati_.html?err=no-sess

گوش کنید و لذت ببرید :)

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 22:9 توسط من| |

من از  جهانی دگرم

ساقی از این عالم واهی رهایم کن

نمی خواهم در این عالم بمانم

بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن



تورا اینجا به صدها رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

تو را اینجا به گرد سنگ می جویند



تو جان می بخشی و اینجا

به فتوای تو می گیرند جان از ما

نمی دانم کیم من

آدمم، روحم خدایم یا که شیطانم

تو با خود آشنایم کن



اگر روح خداوندی

دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم

خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که دریابی

خدا در خویشتن پیداست



همای از دست این عالم

پرپرواز خود بگشود و

در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم

همایم کن

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:14 توسط من| |

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ز عشقی سوزان

که بود گرم وفروزنده هنوز

عشقی آنگونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آنکه جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آنهمه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو اکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست  ایام ورقها زده است

زیر باز غم عشق

قامتم خم شده و پشتم بشکست

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتش سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:47 توسط من| |

پلكهايم را كه گويي سالهاست به هم چسبيده اند به سختي از هم دور مي كنم
اولين چيزي كه خود نمايي مي كند تعدادي حروف و شماره لاتين است
كه بر ساعد دست چپم خيلي بد خط و تقريبا ناخوانا نوشته شده است .
سرم گيج ميرود
و در پشت سرم درد شديدي را حس ميكنم
دست راستم را ستون مي كنم وبه سختي و آرام آرام
صورتم را از موزائيك هاي سرد كف اتاق جدا مي كنم
و تكيه ميدهم بر ديوار سيماني بالاي سرم
به اطراف نگاه مي كنم
اتاق كوچكي است
عاري از همه چيز، به تكه اي از برزخ مي ماند
خودم را جا به جا مي كنم و تقريبا مي نشينم
به ديوارها نگاه مي كنم كه با بلوكه هاي سيماني
آنقدر بالا رفته اند تا سقفي دور را در آغوش بگيرند
چشمم به در كه مي افتد ميخكوب مي شوم
نه !!! اين درب يك زندان است
اما من در زندان چه مي كنم ؟؟؟؟
سرم گيج مي رود
ناگهان صداي مرغ دريايي در فضاي بيروح اتاق مي پيچد
از جا مي پرم
بر ديواري كه تكيه گاهم بود جايي نزديك به سقف
دريچه ي كوچكي است به بيرون
نسيم كه به چهره ام مي خورد همه چيز را خوب بياد مي آورم

چند روز پيش من به " براگس " آمدم
شهر كوچكي در " بلژيك "
در كوچه خيابانهايش قدم مي زدم و
از تعطيلاتم در كنار ساختمانها ، پل ها و كليساهاي قديمي لذت مي بردم
و خوب به خاطر دارم كه يك شب به پير مرد كافه چي
كه با بي حوصلگي ليوان آبجو را به سمتم هل ميداد گفتم :
چقدر خوب است كه در سرتاسر اروپا
مي توان به راحتي و با همه انگليسي صحبت كرد
و او فقط در تاييد حرفم
لبخندي زرد را از پشت ريشهاي سفيدش تحويل من داد
و به ياد دارم در يكي از گردش هايم
از كليساي كوچكي سر در آوردم
كه جامي مقدس با چند قطره خون از مسيح
اورا از ديگر بنا ها متمايز مي كرد
درست همين ديروز بعد از ظهر بود
قايق كوچكي با دو پارو اجاره كردم
تا در كانالهايي كه از ميان ساختمانهاي قديمي شهر مي گذرند
اندكي گشت بزنم
حتي از زير چند پل كوچك و بزرگ هم عبور كردم
و گه گاه براي معدود آدمهايي كه در آن ساعت روز
در خيابان بودند دست تكان مي دادم
با آن كلاه فرانسوي احمقانه ام
كه فقط به سفارش تو به سر مي گذاشتم
در كانالها قايق مي راندم و غرق در افكار دور
آهنگي محلي را كه به تازگي شنيده بودم سوت مي زدم
به پشت مي راندم و ساختمانها و پلهاي سنگي را نگاه مي كردم
غرق لذت بودم از آنهمه زيبايي و آرامش
ناگهان با شدت به شاخه هاي درختي برخورد كردم
كه بازو ، گردن و قسمتي از سمت چپ سينه ام را به شدت خراشاند
من شكه از اين اتفاق ناگهاني
فقط تُف و نفرين نثار درخت مي كردم
آن درخت بزرگي بود در حاشيه
كه مقدار زيادي از شاخه هايش بدليل حماقت فراوان
خورشيد درون آب را با خورشيد يكتاي آسمان اشتباه گرفته
و بدين سو آمده بودند
با لوازم و ابزار كمي كه در قايق بود
شروع به قطع كردن ساقه هاي مزاحم كردم
تا از اين پس بر سر كسي نيايد
از سر شاخه هاي بريده
مايعي لزج و تقريبا قرمز رنگ بيرون ميآمد
و اين به نا سزا هاي من مي افزود
در همين حال بودم كه صداي داد و فريادي به گوشم رسيد
زياد واضح نبود
گويا كسي را فرزند شيطان خطاب مي كردند
شيطان !! چه اسم آشناي دل فريبي

ناگهان متوجه شدم
جمعيت از خشكي و آب به سمت من هجوم مي آورند
و در چشم بر هم زدني مرا به خشكي رساندند .
حلقه اي از همنوعانم دورم تشكيل شد
و در پاسخ معمولي ترين سوال من
مشت و لگدهايشان عوض زبان به كار مي افتاد
سرم گيج مي رفت
و تنها در ميان آنهمه هياهو صداي زنانه اي شنيدم كه مي گفت :
توهين به درخت مقدس !!! يا مسيح
و ناگهان ضربه اي محكم بر پشت سرم

چند قدم كوتاه مرا به جلوي در سلول مي رساند
كه مي توانم از آنجا جوانك زندان بان را ببينم
زبانم را كه گويا متورم شده بسختي در دهانم مي گردانم
و با صداي نسبتا آرامي لرزان مي گويم :
چرا آن درخت مقدس است ؟
جوان كه از مدتي قبل مرا زير نظر داشت
با لحني توهين آميز مي گويد :
هيسسس
ساكت
حتي حرف زدن با تو نيز حرام است
و من دوباره اصرار مي كنم
مردمك چشمش همه جا مي دود بجز به چشم هاي من
و براي آنكه به قول خودش خفه خون بگيرم مي گويد :
آن درخت نظر كرده در حدود دوهزار سال عمر دارد
و حركت دائمي و پيچ و تاب شاخه هايش حالات مقدسي را ترسيم مي كند
و من در حالي كه به زحمت آب دهانم را قورت مي دهم مي پرسم :
اما چه كسي آن درخت را نظر كرده است ؟
و زندان بان بي توجه به من نگاهي به ساعت مي اندازد
و با گفتن اين جمله ها پيش مي آيد و در سلول را باز مي كند
آماده شو بايد بريم دادگاه ، بدون شك مثه يه خوك مي كشنت

در دادگاه كه بوي بلوط مي دهد
در زير نگاه برهنه صدها قاضي
محكوم به مرگ مي شوم
آن هم در يك دنياي كاملا مدرنيته
بوسيله شك الكتريكي
و من ناله هاي دلم را زجه مي زنم :
من انسانم
من مقدسم
من
نه آن درخت
نه آن جام
نه آن هست هاي نيست شده
(
جهان بر محور شراره هاي شعور من مي چرخد )
اما گويي هيچكس زبانم را نمي فهمد
و زير لب با خود ادامه مي دهم
همينجا ، در همين شهر كوچك ، در اين دادگاه حقير
محكوم به مرگ شدم
و در همينجا بي نظارت هيچ دادگاه و ديوان بزرگتري
حكم اجرا خواهد شد .
هميشه همين طور بوده
سرم گيج ميرود
گيج مي رود
و به آن درخت پير هم اين حق را مي دهم كه سرش گيج برود
از اينهمه حماقت و بلاهت

من در آخرين نقطه زندگي ام نشسته ام
روي يك صندلي شُك
در يك اتاق كه به بوي پرسه هزار گرگ آغشته است
و زير لب زمزمه مي كنم :
(
من انسانم
من شعور همه آفاق هستم
مي تونم براي شير زائو ماما بشم
م ي ت و ن م . . .
براي لحظه اي سنگين ترين سكوت حاكم مي شود
و من بي اختيار فقط گوش مي كنم
ديگر دنيا نمي چرخد
ديگر سرم گيج نمي رود

مرد ميانسالي به سمتم ميآيد
گويا نبضم را امتحان مي كند
بلند ، بي آنكه شكي در صدايش باشد مي گويد :
مُرده بيان ببرينش

و مرا آمبولانسي مي برد تا متروكه ترين گورستان شهر
و مرگ چيزيست شبيه سقف آمبولانس
سفيد
سفيد
سفيد
با لامپ زرد كم سويي در ميان
و ديگر هيچ !!!


بهزاد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:21 توسط من| |

آقای عزیز ، امکان داره سیگارتونو خاموش کنید ؟
آقای عزیز نگاهم می کند
از سوراخ های بینی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گریزان از جهنم ، در آسمان کوچک تاکسی ، به پرواز در می آیند
آقای عزیز از من می پرسد :
-
ناراحتی ؟
امروز او اولین کسیست که حالم را می پرسد
فکر می کنم ، به راحتی ها و ناراحتی هایم ، به گربه سیاه همسایه که دو تا از ماهی های حوض را برای توله هایش برد
-
ببخشید ، به بچه گربه چی می گن ؟
با انبوهی از دود جواب می دهد :
-
کره خر
نمی دانم با من بود یا با بچه های گربه همسایه
سرفه می کنم
-
نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟
همیشه جواب دادن از سئوال کردن برایم سخت تر بود ، خیلی سخت تر
سرم را به راست و بعد به چپ تکان می دهم
مثل شاگرد مدرسه هایی که از خیابان خلوتی رد می شوند
دود سیگار شبیه مه غلیظ مرداب های وحشتناک کابوس هایم غلیظ و غلیظ تر می شود
سرفه می کنم و از چشم هایم اشک جاری می شود
آقای عزیز به فیلمی که از شیشه های تاکسی پخش می شود نگاه می کند
عبور و مرور درخت ها و آدم ها و کلاغ ها
و من شدیدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد
نه برای شکستن ، برای مکیدن شوری هایش
حالم از تلخی دود سیگار به هم می خورد
راننده ، بی خیال ، مثل عروسک کوکی ، کارش را می کند
ترمز ، کلاچ درگیر ، دنده ۱ ، ۲ ، ۳ و دوباره ترمز
چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ….
-
آقای عزیز ، میشه شیشه رو بکشین پایین ؟
آقای عزیز سرش را بر می گرداند و نگاهم می کند
نگاهش مزه کتک می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خیلی بد
-
تنت می خاره نه ؟
نمی دانم آقای عزیز از کجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بیرون ، و سرم و درون سوراخ های بینی ام و از همه بیشتر بین انگشت شصت پایم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هایم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
-
شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزیز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بینی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هایش هم همینطور و سرخ تر
-
ننه ات مرده مرتیکه دیوث ….
آقای عزیز با دست هایش یقه ام را می گیرد
راننده از یکنواختی اش بیرون می آید و دست او را از یقه ام می کشد بیرون
صدای راننده را می شنوم :
-
ولش کنید آقای عزیز ، مشکل داره بنده خدا
احساس عریان بودن به من دست می دهد
همه چیز مرا می دانند
آقای عزیز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند که من مشکل دارم
دست راستم را بین پاهایم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عریان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شاید اگر کسی بداند من با لباس حمام می کند به من بخندد
لباس هایم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهایم ، رازهایی که کسی نمی داند ، خدا کند کسی نداند
هر پله که عریان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزیز سیگار دیگری را بر لب می گذارد
صدای کشیدن چیزی بر چیزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آید ، شبیه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غلیظ تر از قبل
به این فکر می کنم که اگر این راست باشد که کسی را که دوست داری درون دلت منزل می کند ، بیچاره کسی که درون دل آقای عزیز است
طفلک حتما تا حالا خفه شده است
خیلی بد است ، شیشه دری که کنار آن نشسته ام دستگیره ندارد
سعی می کنم با دست آن را پایین بکشم

چه تقلای بیهوده ای ، و چه نگاه های خشمناکی از راننده ، که تلالواش از آینه ، مثل سیلی می خورد توی گونه ام
چیزی درونم می گوید : عادت می کنی
راست می گوید ، من به خیلی چیزهای بد ، و بدتر ، و خیلی بد تر هم عادت کرده است
یادم می آید توی کتابی خوانده بودم ” همزیستی مسالمت آمیز
فکر می کنم همین جوری است
یادم می آید اوایل که دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می کرد
کم کم عادت کردم ، عادت کردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مکم
با نی های بینی ام
بد بو و رخوتناک
درونم نفوذ می کند ،
احساس می کنم عده ای درونم سرفه می کنند
و من پژواک تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می کند
تا به حال همچین چیزی حواله اش نداده بودم
نفس عمیق می کشم
آقای عزیز بر می گردد و نگاهم می کند
نگاهش کودکانه است و پر از سئوال
تصمیمم را می گیرم
-
آقای عزیز ، یه نخ سیگار دارید ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آینه ای که چشم هایش را درآن قاب گرفته است
آقای عزیز می خندد
ردیف دندانهایش شبیه پله های ساختمان قدیمی خانه عمه من است
بالا و پایین و بالاتر و پایین تر
-
چی شد ؟ تو که نفست داش بند میومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها که خرناس می کشد
یک نخ سیگار سفید باریک با نیمتنه زرد بین انگشت های آقای عزیز ، روبروی من ، به تعارف
می گیرمش ،
-
ممنون
نگاهش می کنم ، مثل آدمی که هویتش را از دست داده است
صدای کشیدن چیزی بر چیزی می آید
و تولدی در من به وقوع می پیوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ….. ،
-
همینجا پیاده می شم .
راننده نگاهم می کند و می خندد
آقای عزیز می گوید :
-
کجا رفیق ، تازه داشتیم با هم حالی می کردیم
نگاهش می کنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشینی
پیاده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آمیخته
پایین تنه زرد سیگار بین لبهایم جا خوش کرده است
آدم چه ساده خو می گیرد ، آدم چه ساده به چیزهایی که نمی خواهد خو می گیرد
عمیق تر پک می زنم
انگار با خودم لج کرده ام
دود ، رقص کنان ، مثل رویاهای بی سرانجامم ، به آسمان تاریک شب عروج می کند
کاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاریک است
ماشین و راننده و آقای عزیز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می کارم
شاید کسی مرا پیدا کند .

حمید سلطان آبادی

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:24 توسط من| |



بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی،

و بر روزگار حکایتی،

امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی،

و این نو همی آید به شادی.

نوروز مبارک

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:4 توسط من| |


Design By : Night Skin